تبليغاتX
پشت دریا شهریست

زخم

 
 

 

یک غزل عاشورایی

 

داغی نشسته درتن این دشت نیمه جان ،ازچاک چاک نیزه وخنجرشکسته تر

 

پرمی کشند آینه ها سمت آفتاب،اززخم های بال کبوتر شکسته تر

 

آتش نشسته برتن تبدارخیمه ها،لبهای داغ دارزمین گرگرفته است

 

حتی فرشتگان خدا ضجه می زنند،براین همه شقایق پرپر شکسته تر

 

سعی صفا ومروه این دشت دیدنیست،وقتی میان زمزمه آب وتشنگی

 

دارد زنی خمیده ولب تشنه می دود،ازپای پینه بسته هاجر شکسته تر

 

ای آسمان چگونه هنوزایستاده ای برخیزوزیر بازوی این بیت رابگیر

 

زینب کنارعلقمه ازپافتاده است باقامتی زداغ برادرشکسته تر

 

عباس بی توپشت زمین وزمان شکست بعد ازتوماه زخمی درخون شناورم

 

ای کاش دست هرچه صنوبربریده باد،ای کاش نخلهای تناورشکسته تر

 

زینب درون حادثه تکرارمی شود اینک نشسته است درآغوش قتلگاه

 

هی بوسه می زند به گلویی که گشته است ازبغض پاره پاره ی اصغرشکسته تر

 

خورشید می رود به غروبی همیشگی،تاچادرعزای خودش را به سرکند

 

حتی فرات خسته ولب تشنه می رود،ازکوفیان عهد شکن سرشکسته تر

 

فرداولی تولددردی دوباره است وقتی که کاروان عزا دارمی رود

 

باشانه ای زسایه ی زنجیرهاکبودپیشانی ی زپهلوی مادر شکسته تر....

 

 

 

 

 



سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 |
عادت کرده ام که بغضهایم را

 

پشت خنده ها ی دروغی ام پنهان کنم

 

یاد گرفته هام که اگردلم شکست

 

بی صدا گریه کنم

 

سالهاست بارخستگی هایم رابه تنهایی به دوش می کشم

 

خسته ام ازاین عادت ها

 

یاد گرفتن ها

 

دلواپسی ها

 

می خواهم آن روی زندگی را هم ببینم.

 

می خواهم زندگی کنم

 

زندگی ........



دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 |

ازوقتی یادش می آمدنیاهمین گونه بود.کوچک وخط خطی.

 

پرنده کوچک روزها می نشست وازپشت این دنیای خط خطی .

 

به قاب روشن روبرویش نگاه می کرد.

 

به قاب کوچکی که پرنده دیگری درآن بود.

 

پرنده ای که درست مثل خودش بود.مثل او می خوابید.

 

مثل اوبیدارمی شد.هردو باهم آوازمی خواندند.غذا می خوردند.

 

بال بال می زدند وبعددوباره می خوابیدند.پرنده کوچک خبرنداشت

 

که آنچه درقاب روشن روبرویش می دیدخودش بود.

 

آیینه ای که سال هابا ان انس گرفته بود.پرنده

 

گاه انقدردرخودش محو می شدکه حتی

 

متوجه بازبودن درقفس هم نبود.دری که بازمی شد

 

ودستی خشن  قفس راتمیز می کرد.درآن آب ودانه می گذاشت.

 

ودوباره دررامی بست.پرنده فقط به خودش نگاه می کرد،

 

درقاب روشن روبرو...تا اینکه روزی همان دستهای خشن

 

پرنده راازمقابل آیینه برداشت ودرکنار قاب روشن دیگری گذاشت.

 

امااین قاب باقاب قبلی تفاوت داشت.انگارتوی آن

 

 دیگریک پرنده ی کوچک گرفتار نبود.پرنده کوچک ازپنجره ،

 

دنیای خط خطی بیرون راتماشا کرد.کلاغی بانوک بزرگ وبال های سیاه

 

روی شاخه درختی نشسته بودپرنده ی کوچک فریادزد:

 

سلام.تو کی به اینجا اومدی؟

 

کلاغ با تعجب جواب داد:منظورت کجاست؟

 

--منظورم توی این دنیای خط خطی ست.خانه ات چقدربزرگ است

 

.توحتی می توانی توی آن پروازکنی.

 

کلاغ خندید وگفت :من مدتهاست که اینجاهستم.

 

اینجاخانه من است.اصلاخانه ی همه است.

 

اماتوچراآنجایی. تو ی آن قفس؟

 

پرنده کوچک برای اولین باربودکه کلمه قفس رامی شنید.

 

دادزد:قفس! منظورت این خانه خط خطی است.ولی اینجاخانه ی من است.

 

آن پرند ی توی قاب هم خانه اش همین جاست.نگاه کن.

 

وبه سمت آینه اشاره کرد.کلاغ خندید وباقارقارازآنجا دورشد.

 

پرنده قبل ازاینکه دوباره سرجایش برگرددچندبارکلمه قفس را

 

زیرلب زمزمه کردودنیای کلاغ راخوب تماشاکرد.

 

ازآن روزبه بعدپرنده ی کوچک دیگربه آینه نگاه نمی کرد.

 

اوروزهاغمگین وساکت می نشست وبه پنجره چشم می دوخت.

 

اوتازه دنیایی  خاج ازدنیای خودش راکشف کرده بود.

 

دنیایی که به اندازه بال کشیدن وپریدن ورفتن وسعت داشت.

 

پرنده دیگرآوازخواندن پشت میله های قفس رادوست نداشت.

 

روزی ازهمین روزهاهمان دست خشن درکوچک قفس رابازکرد

 

تابرای پرنده آب ودانه بگذارد.پرنده که تاآن روزدرهای بازقفس راندیده بود

 

یک باره حسی عجیب پیداکرد.اول چهارچوب آینه،

 

بعدچهارچوب پنجره وحالایک چهارچوب خالی کوچک که اصلاخط خطی نبود.

 

پرنده باخودگفت:شایداین اولین روزنه به سمت دنیای بیرون باشد.

 

پرنده بال هایش راتکان داد.دستهای خشن که بی خیال

 

 مشغول تمیزکردن لانه بودرفت تا ظرف آب ودانه پرنده راپرکند.

 

پرنده به یکباره بال هایش رابرهم زد.قفس زیروروشد.

 

چندپرنرم وکوچک درآسمان قفس به پروازدرآمد

 

وبرکف سردوفلزی قفس فروریخت.

.

وبعدپرنده بودکه اولین روزنه رافتح کردخودرابه پنجره رساند

 

ودرمقابل چشم هایی بهت زده درآسمان به پروازدرآمد.

 

پرنده روی اولین شاخه ای که درمقابلش بودنشست

 

ویک باردیگربه آن خانه آن اتاق وآن قفس کوچک فکرکرد.

 

لحظه ای به یاد آن پرنده کوچکی افتاد که درقاب شیشه ای آینه

 

زندانی بود.پرنده لبخندزدونفس راحتی کشید.

 

چون خوب می دانست که تنهاخودش راآزادنکرده بود.

 

اوآن پرنده ی کوچک داخل آیینه راهم ازقفس رهانیده بود.

 

پرنده کوچک به آسمان نگاه کرد.

 

به آسمانی که خط خطی نبودوبه اندازه بال زدن ورفتن ورسیدن

 

وسعت داشت.

 

 

 



چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 |

سحر

 
 

 

باید ((سحر))مثل همیشه بی خبرباشد

درخواب خوش چشم انتظاریک پدرباشد

یک آینه یک جفت شمع سوخته کافیست

این جشن باید ساده باشد مختصر باشد

مردی نشسته منتظردرقالب داماد

شاید عروس آن خانم چادربه سرباشد

آن زن که ده سال است عادت کرده روز وشب

هم مادری دلسوز وهم جای پدرباشد

هی مثل یک آیینه درخود بشکند آنگاه

سنگ صبوردخترش یعنی سحرباشد

باهرصدایی مثل برق ازجای برخیزد

شاید که مهمان عزیزی پشت درباشد

این زن که دیگرخسته است ازقصه هایی که

درآن همیشه مردمفقودالاثرباشد

یا قهرمان قصه هایش یک زن تنها

بی سایه وبی همسر وبی هم سفرباشد

دیگر نمی خواهد که سهم دخترازبابا

یک قاب عکس کهنه وچشمان ترباشد

اینک نشسته درکنارسفره ای ساده

شاید که دنیا بعدازامشب خوبترباشد

اماکجادیدند چشمان عرسی که

هم خیس باران باشد وهم شعله ورباشد

 

عاقد رسیدو صیغه ی تکرارجاری شد

باید سحرمثل همیشه بی خبرباشد



سه شنبه هفتم آبان 1387 |

روزنه

 
 

 

 

اکسیژن

سرفه های خشک

واتاقی که بیست سال است

پنجره هایش خس خس می کنند

دیوارهایش می لرزند

وهوایش بویبادام تلخ می دهد

بیرون ازاین اتاق،

 شهرنفس می کشد

بی هیچ خس خسی

 

سپیدارهای شهر

لباس مارک دارمی پوشن

به اکس پارتی می روند

سرمی جنبانندو پامی کوبند

ونخل های سرشکسسته

ته مانده های هویتشان را

به دودسیگارمی سپارند

چشم ازاین پنجره خسته بردار مرد

نفس بکش ته مانده ی این کپسول لعنتی را

آن سوی این پنجره شهریست

که طعم اکسیژن را فراموش کرده است

آن جا شهرنیست

قاب عکس شکسته ایست

که غبارخودباختگی

رنگ ازصورت آدمهایش پرانده است

این جا آسمان آبی نیست

خاکستری است

زمین سبزنیست سیاه است

خورشید نمی تابد

می سوزد

باران نمی بارد

ضجه می زندو گریه می کند

 

تخت خواب فلزی ات رادرآغوش بگیر

بازهم تک سرفه هایت را

 به سکوت خالی اتاق بسپار

وچشم ازاین پنجره ی خسته بردار

آن سوی این دیوارها

روزنه ای نیست.

 

 

 



سه شنبه هفتم آبان 1387 |

پاییز

 
 

دلتنگ بارانم نمي بيني كه پاييزم؟

مانند باران ازتب پروازلبريزم؟

 مثل خيالي خسته مي آيم ومي خواهم

دربالهايم شوق رفتن رابرانگيزم

اماغزلهاي نگاهم سخت تكراريست

یامن شبيه سايه يك برگ ناچيزم

امشب ولي شعرغم انگیزسکوتم را

دركوچه هاي روشن مهتاب مي ريزم

حتي نگاهم درپي يك برگ پاييزيست

شایدکه ازبال وپرزردش بياويزم

************

باران براي بالهايم شعرخواهد گفت

روزي كه آخرازسراين بام برخيزم



جمعه پنجم مهر 1387 |

 

یک شب  نگاه آینه ها،تارِتارشد

صدهاستاره سوخت ومشتی غبارشد

شش روز بعد،کشتی دنیاروانه گشت

درروزجمعه نام زمین برقرارشد

آدم که خود ز جنس همین آب وخاک بود

روزی طمع نمود وبه هجرت دچارشد

آمدوطول وعرض زمین راکه مترکرد

فهمید خوب می شوداینجا هوارشد

یک روز دربهشت به حواخبررسید

آدم پرید آنطرف وماندگارشد

حوابه عشق دیدن آدم، بهشت را

یک روزه ترک کرد وسوارقطارشد

افتادتامخارج حوابه دوش مرد

ازعشق دل بریدومشغول کارشد

هی ساخت کارخانه وبرج وآپارتمان

تافصل ها گذشت وزمستان بهارشد

انسان که درمسیر رسیدن عجول بود

دربین راه برخرشیطان سوارشد

گهگاه نیز خِستگی اش رابهانه کرد

پک زد به شاخه های فریب وخمارشد

+++++++++++++

شش قرن بعد پشت زمین دا شت می شکست

آدم نبود ،اگرچه هزاران هزارشد !

می خواست جانشین خدادرزمین شود

اما اسیروسوسه ی روزگارشد

 

 

 



یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 |

 
 

به نام خدا

بازامشب بریزدرتنِ من ، طعم نعناوعطرِریحان را

توی گلدانِ دستِ خودبنشان،ریشه های منِ پریشان را

دستهایم چقدرتنهایند،ونگا هم ترک ترک شده است

برسان تاحوالیِ چشمه ،این لبانِ همیشه عطشان را

من شبیهِ پرستویی زخمی ،ازهیا هوی کوچ آمده ام،

گرچه گم کرده ام دراین پاییز،سمت اردیبهشت ِباران را

گاه حس می کنم کسی دارد،توی قلبم ستاره می کارد

وبه من هدیه می دهدیک جفت،پلکِ بیداروچشمِ گریان را

خواب می بینم عشق باریده است ،آسمان توی کوچه می رقصد

وخدا سرمه می کشدآرام،چشمِ پف کرده ی خیابان را

بازگل می کندبهارِاذان، روی گلدسته های روشن شهر

تا مگرذره ذره ذوب کندنفس شرجی زمستان را

ومن آهسه می زنم پیوند،دستِ خودرابه قامت دریا

تاببیند تلاطم مهتاب،موج این دستهای عریان را

می فرستم دوباره سوی خدا،روح درهم تکیده ی خودرا

تاکه باجانِ من بیامیزد،قطره قطره گلابِ ایمان را

می نشیند به روی لبهایم ،جام ِلبریزِ آیه های نماز

که مگرجان خسته ام بچشد،مستیِ بی نهایتِ آن را

 

**

صبح درکوچه های سبزِدلم، یک نفرمی پراکندیک ریز

بازبانِ نجیبِ پیچکها،عطرِگلواژه های قرآن را

 

 

 

 

 



یکشنبه هفدهم شهریور 1387 |

 
 
 

خورشید سیب سرخی ست

برشاخه ی چشمانت

وماه

مرغ مهاجری که درپی آشیانه ای ابدیست

 

********************

سال ها درکوچه باغ های دلم

به دنبال اتفاقی تازه می گشتم

غافل ازاینکه

اتفاق هم مثل سیب

افتادنی بود



سه شنبه یکم مرداد 1387 |

پاییز

 
 
 

می خواهم تمام خاطرت پاییزی ام را

به دست بادبسپارم

شاید پیچک همسایه

به باغچه من هم سری بزند.

 

*************

دیریست

گذارهیچ باغبانی

به باغچه ی قلبم نیفتاده

کاش لااقل

کلاغی می امد

سیب های پوسیده ی دلم را

می تکاند



جمعه بیست و هشتم تیر 1387 |