پشت دریا شهریست

دل نوشته ها

یک تلاش جدید

چند وقت پیش چند تا شعر کودک نوشته بودم.

 

وقتی اون ها رو به یکی از شاعران مطرح شعر کودک نشون دادم

 

(آقای نیک طلب)اون قدر از کارم ایراد گرفت که به کلی

 

دل سرد شدم.اما بعد از مدتی احساس کردم

 

نباید میدون رو خالی کنم.

 

واسه همین  دوباره دارم سعی می کنم شعر کودک بگم.

 

نمی دونم چرا احساس می کنم

 

باید خودم رو توی این مسیر هم محکی بزنم.

 

آخرین شعری که گفتم این طوری شروع می شه.

 

خوشحال میشم نظر دوستان رو بدونم:

 

باران رسید از راه

با صورتی خندان

با چک چک وشر شر

در کوچه شد مهمان

 

مشغول بازی شد

با جیغ وبا فریاد

او ناودان ها را

هی قلقلک می داد

 

با دست خیس خود

بر شیشه می کوبید

در های وهوی باد

آرام می خندید.....

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 19:28  توسط فاطمه   | 

 

 

نمی دونم چقدر از اینکه عکسشون رو گرفتم ناراحتند

تازه اون هم یواشکی واز پشت شیشه ی سبز  در حیاط..

اما از این صحنه ها توی زندگی نمی شه ونباید گذشت.

فکرشو بکن یه روز سیر وسر حال توی گرمای اتاق نشستی وداری

یک مطلب در باره ی  یک گلدون بی خاصیت تو وبت می ذاری

یک دفعه در خونه رو می زنن وتو از پشت شیشه

سه تا انسان رو می بینی سه تا انسان با چهره های رنجور و لباس هایی پاره

که مرتب می گن:غریب....بدبخت....

بدون اینکه در رو باز کنی بر می گردی توی گرمای اتاق

تازه داری فکر می کنی اینا مستحق یا نیستن.

داری می گردی ببینی توی خونه چی اضافه داری  و

کدومش به دردت نمی خوره که متوجه می شی زن سالخورده ی همسایه

هرسه اونا رو با چند تا لقمه ی نون وماست سیر وراضی کرده.

اون وقته که می فهمی توی این دنیای بزرگ چقدر حقیری

اون وقته که متوجه می شی چقدر خدا تو رو به وسیله ی خودت

محک می زنه

تا بفهمی با انسانیت چقدر فاصله داری...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 11:32  توسط فاطمه   | 

 

واضحه که دیدن یک طبیعت زیبا چقدر می تونه روی روحیه ی انسان اثر مطلوب داشته باشه.

اما وقتی با دست های خودت چند تا ساقه ی کوچک وبی روح رو تبدیل می کنی به چند تا گلدون

گل زیبا ،اون وقت هر موقع نگاشون کنی حتما از خوشحالی ذوق می کنی.

نمی خوام بگم خیلی مهمه که چند تا گلدون گل داشته باشی وهر روز بهشون آب بدی

وباهاشون حرف بزنی.می خوام بگم مهم تر از اون اینه که این گل ها رو با دست های خودت

پروروندی و برات حس بچه ها یی رو دارن که خیلی خیلی دوستشون داری.

بچه ها ی بی زبونی که هر وقت نگاشون می کنی لبخند می زنی واونا هم به تو شادی وطراوت می دن.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 8:45  توسط فاطمه   | 

غدیریه

داشت خورشید پلکهایش را رو به صبحی خجسته وا می کرد

زلفهای طلایی خود را  روی دوش سحر رها می کرد

 

یک نفر با تلنگری آرام خواب را از نگاه شب پرداد

آسمان پا برهنه می چرخید زیر لب یا خدا خدا می کرد

 

شب تبر زین ماه را برداشت یا علی گفت واززمین برخاست

داشت کم کم ستاره هایش را توی کشکول روز جا می کرد

 

قافله ،زنگ کاروان هی هی در دل عرش شور وولوله بود

جبرییل آیه آیه می خندید منتظر بود وپا به پا می کرد

 

بر بلندای آسمان غدیر دستهای علی به عرش رسید

وخدا داشت عدل وایمان را از دل سایه ها جدا می کرد

 

قاصدکهای خوش خبر آن روز خبری خوب با خود آوردند

آی مردم غدیر بود وخدا وعده ی خویش را وفا می کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 10:35  توسط فاطمه   | 

هی نوشتم وهی پاک کردم.بعد از چند سال عبور از خشک سالی

دست به قلم شدن کار آسانی نبود.می خواستم حرفهای این چند ساله را

در یک جمله یک کلمه ویک حرف خلاصه کنم

اما ......

هی نوشتم وهی پاک کردم.وهنوز نمی دانم برای چه برگشته ام.

اصلا حرف حسابم چیست.

دوباره برمی گردم ..خیلی زود

شاید اینبار حرفی برای گفتن داشته یاشم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 10:48  توسط فاطمه   | 

زخم

 

یک غزل عاشورایی

 

داغی نشسته درتن این دشت نیمه جان ،ازچاک چاک نیزه وخنجرشکسته تر

 

پرمی کشند آینه ها سمت آفتاب،اززخم های بال کبوتر شکسته تر

 

آتش نشسته برتن تبدارخیمه ها،لبهای داغ دارزمین گرگرفته است

 

حتی فرشتگان خدا ضجه می زنند،براین همه شقایق پرپر شکسته تر

 

سعی صفا ومروه این دشت دیدنیست،وقتی میان زمزمه آب وتشنگی

 

دارد زنی خمیده ولب تشنه می دود،ازپای پینه بسته هاجر شکسته تر

 

ای آسمان چگونه هنوزایستاده ای برخیزوزیر بازوی این بیت رابگیر

 

زینب کنارعلقمه ازپافتاده است باقامتی زداغ برادرشکسته تر

 

عباس بی توپشت زمین وزمان شکست بعد ازتوماه زخمی درخون شناورم

 

ای کاش دست هرچه صنوبربریده باد،ای کاش نخلهای تناورشکسته تر

 

زینب درون حادثه تکرارمی شود اینک نشسته است درآغوش قتلگاه

 

هی بوسه می زند به گلویی که گشته است ازبغض پاره پاره ی اصغرشکسته تر

 

خورشید می رود به غروبی همیشگی،تاچادرعزای خودش را به سرکند

 

حتی فرات خسته ولب تشنه می رود،ازکوفیان عهد شکن سرشکسته تر

 

فرداولی تولددردی دوباره است وقتی که کاروان عزا دارمی رود

 

باشانه ای زسایه ی زنجیرهاکبودپیشانی ی زپهلوی مادر شکسته تر....

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 9:19  توسط فاطمه   | 

عادت کرده ام

عادت کرده ام که بغضهایم را

 

پشت خنده ها ی دروغی ام پنهان کنم

 

یاد گرفته هام که اگردلم شکست

 

بی صدا گریه کنم

 

سالهاست بارخستگی هایم رابه تنهایی به دوش می کشم

 

خسته ام ازاین عادت ها

 

یاد گرفتن ها

 

دلواپسی ها

 

می خواهم آن روی زندگی را هم ببینم.

 

می خواهم زندگی کنم

 

زندگی ........

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 8:42  توسط فاطمه   | 

دنیای خط خطی

ازوقتی یادش می آمدنیاهمین گونه بود.کوچک وخط خطی.

 

پرنده کوچک روزها می نشست وازپشت این دنیای خط خطی .

 

به قاب روشن روبرویش نگاه می کرد.

 

به قاب کوچکی که پرنده دیگری درآن بود.

 

پرنده ای که درست مثل خودش بود.مثل او می خوابید.

 

مثل اوبیدارمی شد.هردو باهم آوازمی خواندند.غذا می خوردند.

 

بال بال می زدند وبعددوباره می خوابیدند.پرنده کوچک خبرنداشت

 

که آنچه درقاب روشن روبرویش می دیدخودش بود.

 

آیینه ای که سال هابا ان انس گرفته بود.پرنده

 

گاه انقدردرخودش محو می شدکه حتی

 

متوجه بازبودن درقفس هم نبود.دری که بازمی شد

 

ودستی خشن  قفس راتمیز می کرد.درآن آب ودانه می گذاشت.

 

ودوباره دررامی بست.پرنده فقط به خودش نگاه می کرد،

 

درقاب روشن روبرو...تا اینکه روزی همان دستهای خشن

 

پرنده راازمقابل آیینه برداشت ودرکنار قاب روشن دیگری گذاشت.

 

امااین قاب باقاب قبلی تفاوت داشت.انگارتوی آن

 

 دیگریک پرنده ی کوچک گرفتار نبود.پرنده کوچک ازپنجره ،

 

دنیای خط خطی بیرون راتماشا کرد.کلاغی بانوک بزرگ وبال های سیاه

 

روی شاخه درختی نشسته بودپرنده ی کوچک فریادزد:

 

سلام.تو کی به اینجا اومدی؟

 

کلاغ با تعجب جواب داد:منظورت کجاست؟

 

--منظورم توی این دنیای خط خطی ست.خانه ات چقدربزرگ است

 

.توحتی می توانی توی آن پروازکنی.

 

کلاغ خندید وگفت :من مدتهاست که اینجاهستم.

 

اینجاخانه من است.اصلاخانه ی همه است.

 

اماتوچراآنجایی. تو ی آن قفس؟

 

پرنده کوچک برای اولین باربودکه کلمه قفس رامی شنید.

 

دادزد:قفس! منظورت این خانه خط خطی است.ولی اینجاخانه ی من است.

 

آن پرند ی توی قاب هم خانه اش همین جاست.نگاه کن.

 

وبه سمت آینه اشاره کرد.کلاغ خندید وباقارقارازآنجا دورشد.

 

پرنده قبل ازاینکه دوباره سرجایش برگرددچندبارکلمه قفس را

 

زیرلب زمزمه کردودنیای کلاغ راخوب تماشاکرد.

 

ازآن روزبه بعدپرنده ی کوچک دیگربه آینه نگاه نمی کرد.

 

اوروزهاغمگین وساکت می نشست وبه پنجره چشم می دوخت.

 

اوتازه دنیایی  خاج ازدنیای خودش راکشف کرده بود.

 

دنیایی که به اندازه بال کشیدن وپریدن ورفتن وسعت داشت.

 

پرنده دیگرآوازخواندن پشت میله های قفس رادوست نداشت.

 

روزی ازهمین روزهاهمان دست خشن درکوچک قفس رابازکرد

 

تابرای پرنده آب ودانه بگذارد.پرنده که تاآن روزدرهای بازقفس راندیده بود

 

یک باره حسی عجیب پیداکرد.اول چهارچوب آینه،

 

بعدچهارچوب پنجره وحالایک چهارچوب خالی کوچک که اصلاخط خطی نبود.

 

پرنده باخودگفت:شایداین اولین روزنه به سمت دنیای بیرون باشد.

 

پرنده بال هایش راتکان داد.دستهای خشن که بی خیال

 

 مشغول تمیزکردن لانه بودرفت تا ظرف آب ودانه پرنده راپرکند.

 

پرنده به یکباره بال هایش رابرهم زد.قفس زیروروشد.

 

چندپرنرم وکوچک درآسمان قفس به پروازدرآمد

 

وبرکف سردوفلزی قفس فروریخت.

.

وبعدپرنده بودکه اولین روزنه رافتح کردخودرابه پنجره رساند

 

ودرمقابل چشم هایی بهت زده درآسمان به پروازدرآمد.

 

پرنده روی اولین شاخه ای که درمقابلش بودنشست

 

ویک باردیگربه آن خانه آن اتاق وآن قفس کوچک فکرکرد.

 

لحظه ای به یاد آن پرنده کوچکی افتاد که درقاب شیشه ای آینه

 

زندانی بود.پرنده لبخندزدونفس راحتی کشید.

 

چون خوب می دانست که تنهاخودش راآزادنکرده بود.

 

اوآن پرنده ی کوچک داخل آیینه راهم ازقفس رهانیده بود.

 

پرنده کوچک به آسمان نگاه کرد.

 

به آسمانی که خط خطی نبودوبه اندازه بال زدن ورفتن ورسیدن

 

وسعت داشت.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 9:32  توسط فاطمه   | 

سحر

 

باید ((سحر))مثل همیشه بی خبرباشد

درخواب خوش چشم انتظاریک پدرباشد

یک آینه یک جفت شمع سوخته کافیست

این جشن باید ساده باشد مختصر باشد

مردی نشسته منتظردرقالب داماد

شاید عروس آن خانم چادربه سرباشد

آن زن که ده سال است عادت کرده روز وشب

هم مادری دلسوز وهم جای پدرباشد

هی مثل یک آیینه درخود بشکند آنگاه

سنگ صبوردخترش یعنی سحرباشد

باهرصدایی مثل برق ازجای برخیزد

شاید که مهمان عزیزی پشت درباشد

این زن که دیگرخسته است ازقصه هایی که

درآن همیشه مردمفقودالاثرباشد

یا قهرمان قصه هایش یک زن تنها

بی سایه وبی همسر وبی هم سفرباشد

دیگر نمی خواهد که سهم دخترازبابا

یک قاب عکس کهنه وچشمان ترباشد

اینک نشسته درکنارسفره ای ساده

شاید که دنیا بعدازامشب خوبترباشد

اماکجادیدند چشمان عرسی که

هم خیس باران باشد وهم شعله ورباشد

 

عاقد رسیدو صیغه ی تکرارجاری شد

باید سحرمثل همیشه بی خبرباشد

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 7:29  توسط فاطمه   | 

روزنه

 

 

اکسیژن

سرفه های خشک

واتاقی که بیست سال است

پنجره هایش خس خس می کنند

دیوارهایش می لرزند

وهوایش بویبادام تلخ می دهد

بیرون ازاین اتاق،

 شهرنفس می کشد

بی هیچ خس خسی

 

سپیدارهای شهر

لباس مارک دارمی پوشن

به اکس پارتی می روند

سرمی جنبانندو پامی کوبند

ونخل های سرشکسسته

ته مانده های هویتشان را

به دودسیگارمی سپارند

چشم ازاین پنجره خسته بردار مرد

نفس بکش ته مانده ی این کپسول لعنتی را

آن سوی این پنجره شهریست

که طعم اکسیژن را فراموش کرده است

آن جا شهرنیست

قاب عکس شکسته ایست

که غبارخودباختگی

رنگ ازصورت آدمهایش پرانده است

این جا آسمان آبی نیست

خاکستری است

زمین سبزنیست سیاه است

خورشید نمی تابد

می سوزد

باران نمی بارد

ضجه می زندو گریه می کند

 

تخت خواب فلزی ات رادرآغوش بگیر

بازهم تک سرفه هایت را

 به سکوت خالی اتاق بسپار

وچشم ازاین پنجره ی خسته بردار

آن سوی این دیوارها

روزنه ای نیست.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 7:26  توسط فاطمه   |